نویسنده: Mozhdeh_6829

یا خود خدا! عجب اپیزودی بود! به همه معصومین متوسل شدیم

یعنی راهی درست کرده بودن برای ورود به الکساندریا که به عقل جن هم نمیرسید. و در ورودی رو هم دانته زحمتشو کشیده بود. وقتی اون خانم مسن، شری رو کشت، قبرو طوری کند که یه راه ورود برای نجواکننده ها درست بکنه. و نشونه اش که اون قبر، قبر شری بود هم همون صلیبیه که بالا سرش توی اتاق بود و دانته برش داشت و با جنازه آورد توی قبرستون. و خب اینکه میدونستن تونلشونو تا زیر کدوم قبر بکنن هم که گفتن نداره که دانته اطلاعات رو بهشون داده. ما توی 1008 یه نما دیدیم که دانته براشون اطلاعات میبرده و توی درخت میذاشته یاااا شاید هم اطلاعات از اونور رسیده بوده که آقا ما یه تونل کندیم زیر الکساندریا، خودت یکی رو بکش که خودتم دفنش کنی، فلان جا دفنش کن که بشه ورودی تونلمون. چون جنازه ای هم توی قبر نبود و معلوم بود که برده بودنش.

خیلی سکانس تریلری مایکل جکسونی ای بود، سکانسی که بتا از توی قبر اومد بیرون. شما فکر کن اون هیبت، با اون ماسک، از توی قبر بیاد بیرون. من اونجا بودم در جا سکته کرده بودم.

 

البته بتا تنها نجواگری نیست که پاش به الکساندریا باز شده. گاما یا همون مری هم حالا اومده که زهرشو به آلفا بریزه. گرچه از اون طرفم گابریل به خون نجواگرا تشنه اس و دلش میخواد سر از تن تک تکشون جدا کنه، ولی خب واسه خاطر دوستاشم که شده مجبوره فعلا این یکی رو زنده نگه داره تا ازش اطلاعات بکشه که خفن ترین تیم جوامع الان کجان! گرچه انقدر تشنه انتقام رفیقش صدیقه که راهکارای وحشیانه اش، همه رو میخکوب میکنه.

اما از طرفی رزیتا که هنوز توی شوک مرگ صدیقه، برخلاف اونچه خودش تصور میکنه، هنوز آمادگی عمل برای انتقام رو نداره و از طرفی اونقدر منطقی هست که بدونه که مُرده اون، از تنها یادگار صدیق یعنی کوکو محافظت نمیکنه و همین واقعیته که اون رو برای بیرون رفتن از الکساندریا دو دل میکنه که چه قدر هم خوب میشه!

بتا حالا توی الکساندریاست و داره از داخل ضربه میزنه.

یه سکانسی توی فیلم اژدها وارد میشود بروسلی هست که یه جا گیر میکنه و از 4 طرفِ بروسلی، دیوار میاد پایین. و بروسلی که میبینه دیگه کاری نمونده که بشه انجام داد، با همون لانچیکوهای توی دستش چهار زانو میشینه روی زمین و صبر میکنه!

دقیقا حس نشستن بتا توی اون خونه که همه ساکنینش رو سلاخی میکنه و نحوه نشستنش، عین اون سکانس فیلم اژدها وارد میشود بود! همونطوری با همون چاقوهای توی دستش میشینه، چون دیگه کاری نمونده انجام بده جز اینکه صبر کنه تا مرده هاش، زنده بشن!

که احتمالا طبق اطلاعات دانته، یه راست بره سراغ زندان و ببینه که خبرچین کوچولوشون اونجاست یا نه! در نهایت از خونه ریک گرایمز کبیر در میاره که اگه بدونه بتا رفته توی خونه اش و دو طفل معصومش رو ترسونده، بتا رو قیمه و قورمه میکنه! و در نهایت نامردی، جلیقه ضد گلوله تنشه و با شلیک جودیث از اسلحه پدرش هم، خم به ابروش نمیاد.

گرچه خاله رزیتا اونجاست که به داد بچه ها برسه ولی باید قبول کرد با خوابی که دیده بود و یه نگاه اجمالی به قد و قواره بتا و رزیتا، میشد فاتحه رزیتا رو اونجا خوند. چون یه کم قبل تر دیده بودیم که بتا چطوری لارا رو کشت! K و این رویارویی هم میتونست آخرین نبرد تن به تن رزیتا باشه، اگر مری به داد نرسیده بود و حواس بتا رو که انجام ماموریت براش از همه چی مهم تره، پرت نکرده بود. گرچه، وقتی خودش رو توی محاصره میبینه، بیخیال انجام ماموریت میشه و الفرار!

واقعا برام سواله که یه آدمی مثل بتا، چطوری ممکنه تا این حد توسط این زنیکه دیوانه شستشوی مغزی بشه که ایییییین همه جنایت بکنه، اون هم فقط به خاطر یه زن 160 سانتی کچل دیوانه!!!

 

داستان فوق العاده نفس گیر دیگه ای، در نزدیکی غار در جریانه. دریل که دنبال راه ورود امنی به غاره، وقتی سر میرسه که خود آلفا شخصا به همراه چند نفر دیگه، دارن گله رو از غار خارج میکنن. و این تازه شروع داستانه! نبرد تن به تنی که بعد از مدت ها دریل رو تا پای مرگ میبره، و ما رو هم سکته میده. گرچه مدام با خودمون میگفتیم که نه بابا امکان نداره که این پایان دریل باشه ولی باید قبول کرد که مدت ها بود که کماندار ما، توی همچین خطر بزرگی نبود.

آلفا نشون داد که واقعا یه جنگجوی واقعیه. زخمای کاری و عمیقی میزد که حتی خبره ترین سرباز ما رو تقریبا از پا انداخت. یه تیغه به سر دریل کشید، که جلوی دیدش رو بگیره؛ یه زخم عمیق به رگ پاش که جلوی فرارشو بگیره. و در آخر چاقو توی پا که اونو جلوی واکرها بندازه. که البته بد جایی هم زده، طوری که بعدا وقتی دریل چاقو رو از پاش میکشه بیرون، با اینکه بالای زخمو بسته، اما میبینیم که چطور خون از پاش فواره میزنه!!!

البته دریل هم از خوب خجالتش در اومد. دریل هم به خاطر خستگی هم احتمالا گرسنگی، خیلی زود ضعف بهش غلبه میکنه. اون اواخر که خون جلوی دیدش رو میگرفت، اگر به اندازه کافی به آلفا صدمه نزده بود، میتونست شاهد آخرین صحنه زندگیش باشه، اینکه آلفا با تفنگش رو به روشه و داره بهش شلیک میکنه. یه جورایی مثل آخرین چیزی که آبراهام از لا به لای خونی که جلوی دیدش رو میگرفت دید، نگانی که لوسیل بالای سرش رو داره با سرعت و شدت به سرش نزدیک میکنه!

اما خوشبختانه، دریل مثل آبراهام زمین گیر نبود و با همه توانش، ترجیح داد، فعلا صحنه نبردو خالی کنه. به هر حال دریل مُرده، نمیتونه به دوستاش که ممکنه هنوز زنده باشن و دوستانی که چشم انتظارشن کمکی بکنه.

اما مگه آلفا ول کنه ماجراس؟ دنبالش رفته و میخواد واکرای اطرافو بندازه به جونش.

نکته یه کم ترسناک این سکانس، ورود اون سه تا واکر به محوطه پمپ بنزین، این بود که هر سه اونا اول یه نگاهی به آلفا انداختن، بعد دو تا شون راهشونو کشیدن و رفتن دنبال بوی خون دریل، اما سومی بدون اینکه به الفا حمله کنه بالا سر آلفا، چشم تو چشم باهاش ایستاده بود و نعره میکشید! این یه نوع برقراری ارتباط بود؟ یا بوی خون آلفا واکر رو به شک انداخته بود؟ یعنی واکره میدید که خب اینی که جلوی من نشسته قیافه اش شبیه ماس ولی بوی خون میده! الان چند چندیم یعنی؟!!! پس چرا اون دوتای دیگه اینکارو نکردن؟

اما به هر حال، هر سه واکر در نهایت میرن سراغ دریل! این اولین باری نیست که دریل از سلاحی که توی بدنش گیر کرده استفاده میکنه. مثل فصل دوم که کنار نهر، لحظه آخر، تیرو از پهلوش کشید بیرون و گذاشت توی کمان، اینجا هم ثانیه آخر، چاقو رو از پاش کشید بیرون و خوابوند توی کله واکر آخر. اما خب، یادمون باشه، دریل امروز دست کم نُه سال مسن تر از دریل کنار نهره!!!

شب که میشه، نفس کشیدن هر دو سخت تر میشه. هر دو کلی خون از دست دادن.

اینجا، جاییه که هم دریل هم ما، متوجه میشیم که با یه آدم کاملا رد داده طرفیم. از نگاه بی حس و حال دریل میشد فهمید که داره با خودش فکر میکنه بین این همه اتفاق و این همه ماجرا، اسکل ترین آدم ممکن قراره منو بکشه!

حداقل فرصت خوبیه که اگه جسما زورش به آلفا نمیرسه، حداقل با حرفاش که حقیقت هم هست، حرص آلفا رو در بیاره.

آلفا اسلحه اش رو عقب جا میذاره و خودشو جلو میکشه. مثل اینکه واقعا میخواد با دریل حرف بزنه و حرفاشو بشنوه. که خدا رو صد هزار مرتبه شکر لیدیا از راه میرسه.

عکس العمل لیدیا مقابل مادرش، نشون میده که بر خلاف آلفا که امید به بازگشت لیدیا به گروه رو داره، لیدیا کاملا از مادرش گذشته و اونو مستحق اتفاقایی که براش میفته میبینه. گرچه تلاشی هم برای کشتن مادرش نمیکنه، اما صبح روز بعد هیچ نشونه ای از این نمیبینیم که لیدیا به زخمای مادرش رسیده باشه. اولویت اون فقط و فقط دریل بوده. میتونه به این دلیل باشه که یا میدونه مادرش چه جونوریه و میتونه زنده بمونه یا واقعا امیدواره که در اثر خونریزی بمیره و این قائله خود به خود ختم بشه! چون این احتمال رو میده که بعد از آلفا نجواگرا برن پی زندگیشون. مطمئنا اونا فقط از هیبت بتا حساب میبرن و در نبود آلفا، ممکنه خودشون خدمت بتا برسن. و اگر مادرش همینطوری بمیره، و اون آلفا بشه، قطعا اونا رو با جوامع متحد میکنه.

اما خب آلفا زنده اس و در تدارک حمله بزرگش.

باید دید جوامع میتونن با این دشمن اَبَر دیوانه، حسابشونو صاف کنن و اونو به زانو در بیارن یا این خودشونن که به زانو در میان!؟