درود بر شما.با شما هستیم با یه قسمت دیگه از داستان ” تنهایی ” :

 

نکات مهم :

افراد ناشناس با    —-   نشان داده میشوند.    مثال  :

—- :  ” تا ندونیم چی شده که نمیشه! ”

 

نقل و قول هایی که قبل از  ” ”  اسمی ندارند , توسط شخصیت اول داستان (سینا) گفته میشوند    مثال  :

“باشه بابا.خفه کردی”

 

بعضی از اتفاقات از نظر شخصیت اصلی بیان میشود.ولی خب … شاید آن اتفاق درست بیان نشود    مثال :

از زامبی ها ترسیده بود.داشت مثله فشنگ میدوید    ( شاید اون فرد برای نجات جان کسی میدوید. )

 

هرگاه ساعت به میان آمد. زمان مکالمه هم برای تغییر دادن بازه ی زمانی بعدی حساب خواهد شد.

داستان دارای بازه های زمانی متفاوت است.شاید زمان و ساعت دقیق گفته نشوند. ولی پس از خواندن چند خط , کاملا آشکار میشوند.

داستان بعضی از مسائل را به صورت مستقیم بیان نمی کند و درک اتفاقات با خود خواننده است.

سعی شده داستان از حالت گنگ بودن بیرون آید. ولی همچنان قسمتی از آن در تاریکی به سر میبرد. پس خوب دقت کنید!

گفته شد بعضی از اسم ها از روی کاربران گرفته شده , هرگونه اتفاقی که برای شخصیت داستانی افتاد , به هیچ وجه به شخص واقعی مرتبط نیست (امیدوارم سوء تفاهم پیش نیاید. نمی توانم جور بهتری به شما بیان کنم)

 

آنچه خواندید :

 

یکی داشت تکونم میداد

برگشتم دیدم کنعانه

تو یه دستش اسلحست و روی اونی که باهاش منو تکون داده خون بود

“چی شده؟”

چشمامو به هم مالیدم ..

“آخ!!! ”

کنعان  : “دست به چشمت نزن.زود پاشو بریم.وقت توضیح دادن نیست”

منم بلند شدم و زود دویدیم سمت طبقه ی پایین.

رسیدیم طبقه ی پایین

عرفان نشسته بود روی مبل و داشت پاشو باند پیچی میکرد

رد یه خون هم روی زمین بود

بهرام هم داشت در رو محکم فشار میداد تا زامبی ها نیان , رفتم طرف بهرام

” پاش چی شده؟ ”

بهرام : ” گاز گرفتنش”

 

 

قسمت چهارم  /   فصل دوم

حقیقت  /  روزی پس از دیگری

۴th Episode   /   Second Season

Truth  /   A Day After Another

 

 

در سلول باز شد …

کمیل رو انداختن توی سلول …

اولین بار بود که کمیل رو برده بودن

سرباز (۱) : ” یا فردا یا پس فردا دوباره باید بیای”

سرباز (۲) : “رئیس باید تصمیم بگیره که این بیاد یا نه …”

هردوتاشون خندیدن و رفتن

منو بهرام هم دستامون بسته بود و نشسته بودیم.

بهرام با عجله : “چی شده کمیل؟! ”

کمیل هم که رو زمین افتاده بود … خودشو کشید سمت دیوار و نشست.زانو هاشو بقل کرد و داشت میلرزید

داشت با خودش حرف میزد و پچ پچ میکرد … : “نه.نه.چیزی نشده.چیزی نشده.”

 

زمان حال …

 

منو کاوه دویدیم سمت سیاوش و بهرام

بهرام داشت میلرزید …

سیاوش هل کرده بود : “چی شده؟! چش شده؟؟؟؟!!!! ”

“نمیدونم” نشستم بالا سره بهرام.پیشونیش رو دست زدم … اصلا تب نداشت.برعکس! یخ زده بود

“پتو … یکی یه چیزی بده بذارم روش …”

سیاوش دوید سمت انبار … : “برم بگردم”

کاوه : “داره تبدیل به اون جونورا میشه؟! ”

رومو کردم سمت کاوه که بالا سرم وایساده بود : “معمولا لرزیدنی در کار نیست.”

یهو یه چیزی دستمو گرفت …

” اَهـــــه”

نگا کردم … دست بهرام بود

“بهرام.بهرام …خوبی؟! ”

بهرام چشماشو باز کرد : “هنوز نمردم …”

سرفه کرد و سعی کرد بشینه.کمکش کردم …

بهرام : “مریم کو؟! ”

کاوه : “حالش خوبه بهرام خان! ”

بهرام نگاش کرد … : “آفرین.اینم که اسممو فهمید.”

کاوه : “میتونم بخاطر همین شما رو بیرون کنم.”

“موقعه ی این حرفا نیست.کاوه میتونی مریم رو بیاری اینجا؟”

کاوه هم رفت

من مونده بودم و بهرام

بهرام : “چند ساعته؟! ”

“انقدر بیهوش بودی که هوا تاریک شده”

بهرام : “چرا واسه عرفان قطع کردن پاش کار نکرد؟! ”

“دیگه باید بریم انبار خودمون”

بهرام : “فکر کنم خیلی نگران شدن.”

“میتونی راه بری؟! ”

بهرام : “پاهامو که قطع نکردی …”

بلند شد …

کاوه با مریم اومد.مریم دوید سمت بهرام.بقلش کرد

بهرام : “ممنون”

کاوه هم که فکر کنم از دست ما ناراحت شده بود فقط سرشو تکون داد …

منو کاوه ازشون دور شدیم.

سیاوش با چند تا پارچه داشت میدوید

میخواست بره پیش بهرام

کاوه جلوشو گرفت … : “بهوش اومد.دیگه نمیخواد”

سیاوش  : “نه باید بهش برسونم.”

داشت میپرید که پشت کاوه رو نگا کنه …دید مریم هم اونجا هست. وایستاد

پارچه ها رو انداخت روی زمین و … رفت

کاوه : “واقعا هدف این کیه؟! مریم یا … بهرام؟! ”

به من نگا کرد و یه پوزخند زد …

“اگر غلط نکنم بهرامه …”

کاوه : “واقعا که!!! ”

کاوه : “راستی … عرفان کیه؟! وقتی میخواستی دست آرما… بهرام رو ببری , گفتی عرفان.”

“یکی از دوستامون.پاهای اون رو گاز گرفته بودن.بریدیم ولی … مرد! ”

کاوه : “چرا؟  بهرام که زندست!!! ”

“قبلا شک داشتم ولی الان مطمئنم …”

 

 

 

 

کاوه داد زد : ” همه بدوین سمت ون.داره دیر میشه.راستی … وسایلی رو که جمع کردین بیارین.”

توی دستم وسایل بود و رفتم بیرون از انبار … : “واقعا شب شده!! ”

در ون رو باز کردم و رفتم عقب نشستم.

سیاوش زود تر اومده بود و جلو نشسته بود

کاوه هم رفت پشت فرمون

۵ دقیقه بعدش هم بهرام و مریم اومدن

کاوه : “اصلا انگار نه انگار دست یکی رو بریدن و اون یکی صورتش سوخته”

“بهرام خودش گفت دستمو ببر.پس الان خوشحاله.مریم هم صورتش درد داره و یه ذره توی روحیش تاثیر گذاشته چون زیباییش رو از دست داده اونم با وجود بهرام حل میشه.”

سیاوش همینجوری ساکت نشسته بود

اون دوتا هم سوار ماشین شدن و حرکت کردیم.

دقیق نمیدونم ولی طول کشید تا برسیم به نزدیکیه انبار خودمون

هوا تاریک بود و کاملا سیاه بود.

“ماشین رو ببر کوچه ی بقلی پارک کن …”

رفت کوچه ی پشتی انبار و پارک کرد … : “راستی … شماها برین.منو کاوه وسایل رو میاریم.”

اونا در پشتی رو باز کردن و رفتن سمت انبار!

سیاوش هم باهاشون رفت.

کاوه : “بوی دود میاد”

یه چند بار بو کشیدم … : “آره … نزدیکه”

از ماشین پیاده شدیم.رفتیم در پشتی و در رو باز کردیم

یه چند تا وسایل رو گرفتیم و داشتیم میرفتیم طرف انبار

توش مثله همیشه نور نارنجی میومد.

“خوب شد این همه مبل هست که بشه باهاش آتیش درست کرد.وگرنه تا حالا از سرما یخ زده بودیم.”

کاوه  : “بودنشون خوب هست ولی متاسفانه غذایی نیست برای خوردن”

بعد یهو بهرام دوید سمت ما … : “آتیــــــش”

وسایل رو انداختیم رو زمین و دویدیم سمت انبار

همه ی وسایل آتیش گرفته بود.

هدا اون کنار زانوش رو بقل کرده بود و نشسته بود. با دستم بهش اشاره کردم.

کاوه : “اول باید هدا رو نجات بدیم”

دویدیم سمتش …

“هدا خانوم بلند شو … باید بریم.اینجا داره آتیش میگیره”

هدا هم خیلی با آرامش و آرومی … : “شیطان و پیروانش همگی در آتش خواهند سوخت.”

کاوه : “چی میگی؟! باید بریم … مگه آتیش رو نمیبینی؟ ”

هدا : “چیزی رو که خودم درست کردم چرا نبینم؟! ”

“چی؟! ”

کاوه : “بخدا دیوونه ای” کاوه دستمو گرفت و کشید.

داشتم به هدا نگاه میکردم … داشت لبخند میزد و عین خیالش هم نبود.

کاوه هم که داشت منو میکشید … : “بدو.من که همش نمیتونم تورو بکشم. بـــدو”

به جلوم نگاه کردم.بهرام داشت میدوید سمت ما … : “پریسا! پریسا خانوم گیر کرده …! آقا صادق و فهیمه خانوم هم هستن”

کاوه دستمو ول کرد.مثله فشنگ دوید سمت اتاقک های انبار

منم دویدم سمت بهرام : “جمشید و خانوادش کجان؟! ”

بهرام : “فکر کنم رفتن … اینارو ول کن.منو نگاه … بیا فرار کنیم! ”

“چی؟! یعنی چی که فرار کنیم؟! ”

بهرام : “کاوه سرگروهشونه … وقتی سرگروه با ما بد باشه یعنی کل گروه با ما بده!!! ”

“کی گفته با ما بدن؟! ”

بهرام : “بد نیستن؟ ”

“نـــــه! اتفاقا کاوه خیلی مهربونه ”

بهرام : “باشه.بدو بریــــم”

منو بهرام دویدیم سمت کاوه … داشت به زور در رو میشکوند.مریم هم اونجا بود.

کاوه تا مارو دید … : “بیاید کمک”

من و بهرام و کاوه دورخیز کردیم و هر ۳ تا با شونه رفتیم توی در …

در شکست و ما هم با در افتادیم زمین

پریسا رفت بالا سر کاوه.مریم هم رفت پیش فهیمه خانوم

آقا صادق هم که بالا سر فهیمه خانوم بود اومد پیش ما … : “شما حالتون خوبه؟! ”

“آره.ما خوبیم.شماها چی؟! ”

صادق : ” فهیمه یخورده ترسیده بود و پریسا هم که منتظر کاوه بود.”

بهرام : “جمشید چی شد؟! ”

صادق : “اونا که رفتـــ…” نگاهش افتاد به دست بهرام “دستت چی شده آقا آرمان؟! ”

بهرام : “بعدا واست توضیح میدم داداش.الان وقتش نیست”

کاوه داد زد : “غذا و آب بیرونه.همه بدوید بیرون از انبار”

هممون داشتیم با عجله میرفتیم بیرون کهــــ…

۶ تا چراغ روبرومون دیدیم.

یکی داد زد : “دستا بالا.شما راه فراری ندارید”

یکی از بین چراغا اومد طرف ما … : “به به به !فراری های عزیزه من.خوش اومدید”

بهرام : “کثافت تو چرا دست از سر ما بر نمیداری؟! ”

یارو : “شماها اصلا یادتون نیست؟! از دست من فرار کردینا.”

تازه فهمیدم کیه …

بهرام : “خب حالا که چی؟! ”

فضیل : “هیچی.یا اون دوستای خوبتون شما رو به ما میدن یا … همتون رو میبریم! ”

بهرام رو به کاوه کرد : “ما رو تحویل بدین.”

کاوه : “اصلا فکرشم نکن”

بهرام : “هرکاری که بهت گفتم بکن.”

کاوه : ” حتی فکرش هم نکن”

بهرام دستاشو برد بالا … : “منو کنعان زود فرار می کنیم.دو هفته برین توی پارک رسالت بانوان.اگر توی دو هفته نیومدیم! از همونور برین خارج از شهر.”

کاوه : “ولی اون پارک که اونور شهر ه”

بهرام : “دیگه خودت میدونی …”

مریم اومد جلو بهرامو بقل کرد : “مطمئن باشم که برمیگردی؟! ”

بهرام یه لبخند زد : “حداقل واسه تو هم که شده … بر میگردم”

بهرام رو کرد به کاوه : “مواظبش باش داداش”

کاوه هم سرشو تکون داد و رفت.

بهرام برگشت سمت ارتش و فضیل … آروم گفت : “سینا دستتو ببر بالا.”

منم دستامو بردم بالا و …

فضیل : “چه دوستای آدم فروشی. به به.نوبره! بفرمایید سوار کاروان ما شید. افشین و کمیل منتظرتونن”

چهار تا سرباز اومدن سمت ما …

یکیشون سروش بود.داشت پوزخند میزد.دوتاشون اومدن پشت من و دو تای دیگه رفتن پشت بهرام.دستامونو بستن و بازو هامونو گرفتن و … رفتیم سمت ۳ تا ماشینی که پارک بود.

یه لحظه بقل فضیل وایسادیم… : “باهاتون کار خاصی ندارم.فقط یه ذره باید بکشید! ”

“چی؟!! ”

فضیل : “نمیخوام سیگاریتون کنم.باید زجر بکشین”

بهرام : “من به اندازه ی کافی کشیدم.ریه هام پره از زجر”

فضیل سرشو تکون داد و سربازا مارو بردن …

من طرف ماشین راستی و بهرام رفت طرف چپی.فضیل سوار ماشین وسطی شد.

یکی از سربازای پشت بهرام تفنگشو برد بالا و …

 

سرم داشت میترکید.چشمام سیاهی میرفت.نشستم.

توی سلول خودمون بودیم.بهرام نبود.زود بلند شدم.داد زدم بهرام.رفتم طرف در … در رو هول دادم.

هیچکس نبود.پشتمو نگاه کردم.کمیل نشسته بود.بدو بدو رفتم کنارش نشستم …

“بهرام کو؟! ”

دستشو دراز کرد.پشتمو نگاه کردم.دیدم داره به در اشاره میکنه.

دو تا سرباز همیشگی اومدن طرف در سلول.

سرباز (۱) : “پاشو.رئیس کارت داره.”

سرباز (۲) : “دوستت هم اونجاست”

با سرعت رفتم طرفشون و داد زدم : “باهاش چیکار کردین عوضیاا؟! ”

سرباز (۱) : “هیچی.منتظر تو بودیم که الان هم بهوش اومدی”

در رو باز کردن.

بازوهامو گرفتن.داشتن منو میکشوندن.بعد ۲ دقیقه راه رسیدیم به یه اتاق …

در رو باز کردن و بهرام رو دیدم رو یه صندلی.دو تا سرباز هم بالا سرش بودن

منو نشوندن روی یه صندلی دیگه بقل بهرام.فضیل هم روبرومون نشسته بود

فضیل : “سلام بر تو آقا کوچولو.الان تقریبا دو ساعته منتظرت هستیم.”

بهرام : “خب … حالا که این اومد.میخواین چیکار کنین؟! ”

فضیل : “هردوتاتون باید زجر بکشید. ولی با هم فرق دارید”

منو بهرام به هم نگاه کردیم …

فضیل : “یکیتون باید از نظر روانی زجر بکشه.اون یکی فیزیکی.”

بهرام : “من که همین الانش هم دارم از لحاظ روانی اذیت میشم.میخوای بدتر از این سرم بیاری؟! ”

فضیل : “من نمیخوام بدونم دلیل ناراحتیت چیه.ولی بهت اشانتیون میدم.”

بهرام : “مثلا چی …؟! ”

فضیل : “مثلا … میخوام کاملت کنم.”

بهرام : “یعنــی…؟! ”

فضیل : “الان خودت گفتی داری از لحاظ فکری زجر میکشی.میخوام بهت درد فیزیکی هم اضافه کنم. خوبه؟! ”

دوباره بهرام به من نگاه کرد.قیافش نگران شد.

فضیل : “فقط یه چیزی بهتون بگم.اینجا پر سربازه که همشون از من دستور میگیرن.”

به من اشاره کرد : “تو میشینی و نگاه میکنی”

بعدش به بهرام اشاره کرد : “تو کارتو انجام میدی.بعد از اینکه کارت تموم شد.جاهاتون برعکس میشه.باشه؟! ”

“چرا داری اینکارا رو می کنی؟! ”

فضیل : “قصد من همینه. میخوام بطور خیلی کامل بهتون توضیح بدم.”

“یعنی چی؟! ”

فضیل : “یعنی اینکه میخوایم یه واقعیتی رو درباره ی طبیعت بدونیم.”

 

 

پایان قسمت چهارم

 

 

سوال هفته :

 

چرا عرفان مرد؟!

 

لطفا جواب ها و ایده های خودتون رو برای بهتر شدن داستان به ایمیل : Kananriazytalab@yahoo.com بفرستید.همچنین برای ورود به داستان با همین ایمیل تماس بگیرید (اسم و معرفی در ۴ خط)

نظرات و پیشنهادات خود را با ما در میان بگذارید