نویسنده: Mozhdeh_6829

با تشکر از پژواک

 

اول از همه چند تا نکته در مورد قسمت 12:
سکانسی رو میبینیم  که نگان راجع به لوسیل به آلفا میگه، در واقع کمی بعد وقتی نگان، گلوی آلفا رو میبره، و گونه اش رو میبوسه، انگار که داشته لوسیل رو میدیده و به خصوص وقتی به شیمی درمانی لوسیل و از دست دادن موهاش اشاره میکنه. شاید به نوعی آرزو داشت که میتونست به جای اینکه بذاره لوسیل ذره ذره بمیره، اون رو خودش میکشت تا به دردش خاتمه بده ( با توجه به اینکه شروع آخرالزمان مصادف بود با مرگ لوسیل) شاید آرزو میکرد چیزی رو که امروز میدونه، اون موقع میدونست ( بی قانون شدن دنیا و اینکه اگه کسی رو بکشی مجازاتی نداره) و لوسیل رو از درد خلاص میکرد. شاید همون موقع حتی نگان خودکشی میکرد.

و اینکه وقتی ریک گلوی نگان رو برید، ناراحت نبود، بیشتر شوکه بود که آیا واقعا تموم شد؟ حالا باید چیکار کنم؟ ببخشمش؟ نجاتش بدم؟ بذارم بمیره؟ اونجا نگان بود که چشماش از یاد و خاطره کارل خیس بود، حتی وقتی گلوش بریده شده بود. اما وقتی نگان آلفا رو کشت، میدونست که کار تموم شده اس . مصمم بود که تموم بشه. اینجا اما آلفا بود که شوکه بود. باورش نمیشد این اتفاق افتاده. فکر میکرد ممکنه نجات پیدا کنه. اما باز هم نگان بود که چشماش خیس بود و ناراحت بود.

برخلاف تصور ما، در هر دو بار، کسی که آسیب پذیر بود، کسی که صدمه روحی دیده بود، ریک یا آلفا نبودن، نگان بود.

دوم اینکه، همه میدونستیم نگان همدست داشته، اما اینکه با کارول معامله کرده باشه تا حدی شوکه کننده بود. و اینکه مشت یومیکو نوش جون کارول! دستی دستی باعث شد هیلتاپ نابود بشه، و کانی همچنان سرنوشتش مشخص نیست.

سوم اینکه، ارل، بنده خدا همونطوری زنده زنده داشت تبدیل میشد! تنها کسی بود که تا این حد توی زنده بودن، شبیه واکرا بود.

چهارم اینکه، بلاخره قطعی شد که بتا معروف بوده. و با توجه به اسیتراِگ توی فیر د واکینگ دد و زمزمه اش توی 1002 و اون وسیپره که گفت صدات آشنا میزد، تابلو شد که بتا خواننده بوده. و حالا شکم به یقین تبدیل شد که آوازی که مگنا توی اپیزود پنجم گوش میداد، صدای بتا بود.

 

بریم سراغ اپیزود فوق العاده سیزده:

شروع اپیزود طوریه که ما فکر میکنیم فلش بکیه به موقعی که میشون، آندریا رو توی جنگل میبینه و “نجاتش میده” اما وقتی جلوتر میریم میبینیم که نه! این نقطه سرنوشت سازیه که “اگر” میشون، آندریا رو نجات نمیداد چی میشد! یا دست کم خود میشون میدونه که نقطه سرنوشت ساز اصلی اینجا بوده.

 

برگردیم به اتفاقات جزیره!

از همون اول که ویرجیل هی تلاش میکرد بحث رو عوض کنه، معلوم بود که یه مرگیش هست. ولی مشکوک تر از ویرجیل، اون سه نفری بودن که توی سلول زندانی بودن و مطمئنم که با ویرجیل همدست بودن. اول اینکه اصلا اونا که دیدی به بیرون نداشتن که بفهمن میشون اومده و میشون هم خیلی بی سر و صدا رفت اونجا. بعدم اینا یه طوری حرف میزدن که میشون صداشونو بشنوه. واقعا اگر بنا بر ساکت موندن بود، انقدر حرف نمیزدن! زمزمه های اونا بود که میشون رو توی تله انداخت. بعدم، توی اون جزیره ما چیزی ندیدیم که قابل خوردن باشه، ویرجیلم چند روز نبود و اومده بود طرفای اوشن ساید. یعنی اینا توی این چند روز توی اون سلول بی آب و غذا مونده بودن؟ چرا هیچکدومشون آثار گرسنگی و زندان توشون دیده نمیشد! شما نگان فصل 7 و 8 رو ببین! چه یال و کوپال و هیکلی داشت! ولی توی فصل 9 و 10 که زندانی بود، کلا نصف شد، ده سال پیرتر از بقیه شد! چون واقعا زندانی بود. ولی اینا از ما سرحال تر و رو به راه تر بودن! و درضمن اونا به میشون توصیه میکنن تا غذاها رو بخوره و بعدش میشون توهم میزنه. بعدم که از سلول میزنن بیرون، به خاطر حرف میشونی که دو دقیقه اس دیدنش از جون ویرجیل میگذرن؟ کل قضیه محقق بودن و زندانی بودن بو داره! بعید نیست که ویرجیل همدست داشته باشه. بعید نیست که اینا مراقب جوامع باشن و جاسوسیشونو بکنن.

 

ولی توهمات میشون نقطه عطف این اپیزوده. این که اول از همه صدیق رو میبینه، نشون دهنده اینه که اولا هنوز داغ صدیق براش تازه اس. و توی ناخوداگاهش نبودنش توی الکساندریا رو دلیل قربانی شدن صدیق میدونه. فکر میکنه شاید اگر اونجا بود میتونست به یه نحوی جلوی کشته شدن بی رحمانه صدیق رو بگیره!

تمام این سکانس طولانی، برمیگرده به “اگر” هایی که سرراه میشون بود. “اگر” آندریا رو نجات نمیداد، تبدیل میشد به همون کسی که التماس میکرد تا نجاتش بدن، همون کسی که اون کوله نارنجی نفرین شده رو داشت ( که البته بارها و بارها ما بهش اشاره کردیم) و توی پرانتز بگم که خود میشونم توی ناخودآگاهش میدونه ول کردن اون بدبخت توی جاده، کار درستی نبود ولی خب خداییش هم اون موقع نه شرایطش بود و نه میشون قدرت و نفوذی داشت که اون بیچاره رو راه بده به گروه! خودشم هنوز پا در هوا بود!

و البته که در نبود میشون، همراه ریک و کارل، دریل بود که میرفت دنبال اسلحه!

وقتی گروه ریک نجاتش ندادن، با ناجیا رو به رو میشد و میتونست راهشو بکشه بره! اما قبول کرد که باهاشون همراه بشه ولی “اگر” اون سیب ممنوعه رو از لارا نمیگرفت و قبول نمیکرد که یه ناجی باشه، به سمت مرگ خودش نمیرفت. “اگر” راهشو کشیده بود و رفته بود، توی شب حمله به کمپ ستلایت، اونجا نبود، گلن و هیث رو نمیکشت، تبدیل به دست راست نگان نمیشد،  توی شب “لاین آپ”، واسه گروه کینه جوی ریک رجز نمیخوند، عزیزی رو نمیکشت، و تبدیل به هدف متحرک دریل نمیشد و در آخر، تیر خلاص رو ریک به پیشونیش نمیزد!

چه قدر دیدن میشون با ناجیا، و بازسازی اون شب، عجیب بود. و بدون حضور میشون و گلن توی صف گرایمزها، چه قدر کم تعدادتر و مظلومانه تر و غریب تر به نظر میومدن.

وچه قدر هنرمندانه، ریک و کارل، برگشتن به سریال ولی در عین حال هم برنگشتن! همچین هنری که طوری تدوین کنی و طوری بنویسی که انگار یه سری کاراکتر رو دوباره داریم ولی اونا رو نیاری، فقط از آنجلا کانگ برمیاد که با نفسش سریالو زنده کرده.

و همینطور اشاره کنیم به موزیک فوق العاده اون سکانس که هر چه جلوتر میرفت، بیشتر اوج میگرفت و چه قدر خوب، مَچ بود با داستان!

و این تازه نیم ساعت اول اپیزود بود. توی بیست دقیقه بعد، همه چیز کلا عوض میشه و ماموریت تغییر میکنه.

وقتی میشون چکمه های ریک رو میبینه، از نگاه ویرجیل مشخصه که انتظار همچین واکنشی رو داشته و مثل چی دروغ میگه که ریک رو نه دیده و نه میشناسه! چرا تاحالا حرفی از کشتی نزده بود؟ و سرنشینای اون کشتی چی شدن؟ وقتی میشون و 3 تا زندانی دیگه از ساختمون میان بیرون روی دیوار نوشته بود” گروه دو”
قبلا هم تابلویی رو توی مسیر ویرجیل و میشون دیده بودیم که چهارتا گروه رو مشخص کرده بود. نکنه ویرجیل، ریک و همسفراشو توی ساختمونای دیگه نگه میداشته و اونا همچنان توی جزیره بودن؟

نکنه به خاطر اونا بود که حاضر نشد از جزیره بره، چون باید بهشون غذا میداد!

نکته دیگه این که نقاشی میشون و جودیث، دقیقا جودیث رو توی سن و سال الانش نشون میداده! با کلاه کارل و حتی بافت موهاش! هر کسی که بوده، جدیدا سری به الکساندریا زده بوده! و کی میتونسته اینکارو برای ریک بکنه؟ احتمال زیاد جیدیس! که البته بلد هم هست نقاشی بکشه. اما نوشته های ژاپنی چطور؟ شاید دوست جدیدی اینکار رو واسه ریک انجام داده. و اینکه به تائید آنجلا کانگ اون نوشته ژاپنی این بوده: ” ریک، یه کم دیگه طاقت بیار! ”

طاقت بیار؟ که برگردی پیششون؟ ولی افتادی دست ویرجیل؟ که اونا بیان پیش تو؟ که ویرجیل رو فرستادیم تا میشون رو برات بیاره!

اون آدرس توی نیوجرسی کجا بود؟ یعنی جاییه که گروه جدید ریک مستقر بودن؟ یا اونجا رو گشته بودن؟

واقعا فیلمای ریک گرایمز بهتره پاسخ مناسب و منطقی ای واسه این نکته ها داشته باشن!

اون نمایی که میشون از توی کشتی، ویرجیل رو که تنها توی جزیره اس میبینه، شدیدا منو یاد انتهای فیلم پاپیون میندازه، اونجا که استیو مک کوئین روی نارگیلای بسته بندی شده وسط اقیانوسه و داد میزنه من هنوز زنده ام حرومزاده ها! و داستین هافمن در کمال غربت، بی یار و یاور و تنها، بالای صخره ایستاده و رفتن رفیقشو در سکوت نگاه میکنه!

دست کم، میشون با تماس رادیویی ای که با جودیث گرفت، اندک امیدی به بچه ها و بزرگتراشون داد و تحمل دلتنگی رو واسشون راحت تر کرد. که البته زمان این گفتگو هم احتمالا مال آینده باشه و احتمالا خبر به الکساندریا رسیده که آلفا کشته شده. اما هنوز از اینکه بتا چه نقشه ای واسه انتقام کشیده، کسی خبر نداره و هنوز این نقشه اجرایی نشده. و درصورت عملی شدنش، میدونیم که اون موقع دیگه گروه خبر داره که سلاحی قرار نیست به الکساندریا برسه و میشون برای ماموریت دیگه ای حالا حالاها برنمیگرده خونه. عملا حالا رهبر الکساندریا، دریل دیکسون افسانه ایه!

حالا، میشون عازم سفر جدیدیه! سفری که شاید پایانش در فیلم های ریک گرایمز باشه و شاید، شاید، شاهد بازگشت اون، به همراه مرد شجاع، به الکساندریا باشیم. حالا میشون داره به طرف سرنوشت نامعلوم میره. یا گروهی غریبه، میره سمت کاروانی به اون بزرگی که اینطور که پیداس تا دندان مسلح هستن! مشخص نیست کجا میرن! فقط میدونیم به سمت شمال در حرکتن! آیا به کامن ولث میرسن؟ یا یکی از جوامع مربوط به اون؟ آیا جامعه دیگه ای قراره کشف بشه؟

باید منتظر موند و دید که اَبَرقهرمانان ما، قراره چطور با این شرایط جدید برخورد کنن!