نویسنده: Mozhdeh_6829

 

یعنی آلفا تنها کاراکتریه که مرده و زنده اش رو مخه!

اول اینکه، نگان با اینکه فقط روی حرف کارول، حاضر شد انقدر وفادارانه همچین کاری بکنه، نشون میده که اولا، واقعا الکساندریا براش مهمه و دوما چه قدر دلش میخواد که از زندان بیاد بیرون و مثل آدمای عادی توی الکساندریا زندگی بکنه! این میتونست به سادگی باعث حذف شدن خود نگان هم بشه!

به این صورت که یا توسط نجواگرا همون ابتدا کشته میشد، یا بعد از کشتن آلفا لو میرفت و کشته میشد که در این صورت الکساندریا همزمان از شر دو تا دشمن خلاص میشد، یا اینکه میتونست اینطوری پیش بره که کارول بزنه زیر حرفش و اینطوری صحنه سازی کنه که نگان فرار کرده رفته پیش نجواگرا، بعد که دیده اونجا براش مناسب نیست گفته چیکار کنم، چیکار نکنم؟ زده آلفا رو کشته اومده اینجا که ما ببخشیمش! و منم نگفتم که اینکارو بکنه! و خب صد البته همه توی رودربایستی هم که شده طرف کارول رو میگرفتن و نگان باز کشته میشد!

 

یه نکته اینکه، همون اول، وقتی کارول سر آلفا رو میذاره روی نیزه، دقیقا موزیک همون سکانسیه که توی قسمت پونزدهم فصل نهم، وقتی سر اون ده نفر رو روی نیزه دیدن، پخش میشد که بار عاطفی این سکانس رو بیشتر میکرد.

حالا کارول میگه که چرا نگان زودتر این کارو نکرد! منظورش اینه که چرا انقدر لفتش دادی که آلفا حمله کنه به هیلتاپ! خدایش ما که دیدیم، نگان وقتی تلف نکرد. و توی سریعترین زمان ممکن کلک آلفا رو کند. آخه، این وسط یه زمانی رو هم میخواست تا اعتماد آلفا رو جلب کنه و بتونه باهاش تنها باشه. وگرنه که همه جا بتا مثل سیریش دنبالش بود.

 

آقا ولی قبول کنین، آلفا هرچه قدر رد داده، بتا ده برابر بیشتر از اون رد داده. جلوتر میفهمیم چرا! ولی فعلا یه چشمه دیدیم که بتا، به تنهایی چه قدر میتونه خطرناک باشه! کلا زندگی زیر یوق آلفا و بتا، زندگی پر از استرس و وحشتیه! چون این دوتا، بدون هیچ پشیمونی یا رحمی، آدم میکشن. اون یگی نجواگری که فرار کرد، چند تا احتمال برای ما ایجاد میکنه:1) میره به بقیه نجواگرا میگه که آلفا کشته شده، و بقیه تصمیم میگیرن که بتا، آلفا بشه یا نگان! که جلوتر 3 تا پیشقراولشونو دیدیم

2) میره به جوامع میگه که آقا، آلفا رو کشتین، دمتون گرم ولی بتا بهتون حمله میکنه، بجنبید فرار کنید

3) هر دو کار رو میکنه یا باعث هر دو مورد بالا میشه!

حالا از اون گذشته، یادتونه که توی یادداشت قسمت پنجم، اشاره کردم به این که آهنگی که مگنا گوش میداد، صدای خواننده آشنا بود و شبیه صدای بتا بود؟ اصلا جملات این بود:

” راستی، اون دوستانی که رایان هورست رو میشناسن، و فیلم و سریالای دیگه اش مثل Sons of Anarchy رو دیدن میتونن این رو تائید یا رد کنن، ولی به نظرتون صدای خواننده ای که مگنا داشت به صفحه اش گوش میداد، شبیه به صدای رایان هورست نبود؟ ”

که ثابت شد، بود! بتا، وقتی به اون عروج معنوی خودش میرسه و روح آلفاش، راه رو بهش نشون میده، برای حسن ختام حلول روح آلفا بهش، و شروع جمع آوری گله اختصاصی خودش، آهنجگی رو پخش میکنه که خودش قبل از آخرالزمان خونده؛ خواننده افسانه ای ما که فکر میکنم لقبش “ماه نیمه” بود، محبوب ترین ترانه اش رو در آخرین کنسرتش برای مُرده ها، پخش و به نوعی اجرا میکنه! آهنگی که مگنا توی قسمت پنجم، روی گرامافون داشت بهش گوش میداد!

مشخص میشه که بتا، چرا انقدر داغون و به هم ریخته اس! آدمی که همه میپرستیدنش، براش جیغ میکشیدن و وقتی روی صحنه میدیدنش از ذوق براش اشک میریختن، کسی که مثل خدا بود! حالا، دنیا بهش اون روی نامردشو نشون داده و همه اونایی که براش یقه چاک میدادن، رهاش کردن و فکر زنده موندن خودشونن و یا اینکه مُردن و اگه دستشون بهش برسه میخوان گوشتشو از استخوون جدا کنن و اون مونده و خاطره روزهای درخشیدنش و رفیقی که ازش فقط یه ماسک پوستی نصفه و نیمه مونده!

کسی که احتمالا، یک لحظه هم تنها نبوده، حالا اون ابتدا که آلفا میبیندش، ماه ها بوده که تنهایی واسه خودش و طرفدارای مرده اش زمزمه میکرده و این آلفا بوده که اونو از تنهایی نجات داده

شاید واسه همین انقدر عبد و عبید آلفا بود. چون اون، برخلاف همه که به فکر خودشون بودن و سعی میکردن خودشونو نجات بدن و ماه نیمه دیگه براشون ارزشی نداشت، دست بتا رو گرفت و از تنهایی نجاتش داد.

و اینکه وقتی بتا با ماسک نصف صورت رفیقش، نصف صورت آلفاش اومد بیرون، چه قدررررر ترسناک تر از همیشه بود!

 

 

صدالبته که حرفای آلفا به کارول، حرفای کارول به کاروله! وقتی بحث سوفیا پیش میاد، میفهمیم که کارول هنوز که هنوزه، خودشو مقصر مرگ سوفیا میدونه! فکر میکنه اگر قوی تر میبود، شاید دخترش الان زنده بود.

حس میکنم اونجا که آلفا ادای کارول رو درمیاره و میگه :” لطفا از من عصبانی نباش”، ما نمایی رو از کارول میبینیم که این حرف رو به اِد، شوهر اولش که اونو کتک میزد، میزده! همون فصل اول بعد از اینکه اِد کارول رو زد و بعد شین حسابی از خجالت اِد در اومد دیدیم که با اینکه کارول بود که اول کتک خورد و سعی داشت جلوی شین رو بگیره که اِد رو کتک نزنه، ولی اون بود که از اِد عذرخواهی میکرد! یا ناسزاهایی که به کارول میگفت، مطمئنا همون فحش و فضیحتایی بودن که اِد نثار کارول میکرده ( عجب شوهر بی شرفی داشت خدایی! آخه آدم این زنو میزنه؟ )

اگه کارول به مگی نامه نوشته باشه و راجع به نجواگرا و آلفا بهش گفته باشه، احتمال خیلی زیاد راجع به هنری و تارا و ایند و بقیه هم بهشون گفته! اما باز با اینحال وقتی مگی برگرده، باز هم اتفاقاتی افتاده که براش غافلگیر کننده باشه! مثل مرگ صدیق و لارا! سقوط هیلتاپ! ناجی جدید الکساندریا، نگان!

یکی از نقل قولای آلفا که تا فیهاخالدون کارول رو سوزوند، نقل قولش از میکا بود، همون خواهر کوچیکه که لیزی که کشتش و کارول هم مجبور شد لیزی رو بکشه (414) : مادرم همیشه میگفت، همه چی همونجوری میشه که قرار بوده بشه!

کلا این داستان مکالمه با آلفا، برای کارول حکم یه جور تراپی یا جلسه مشاوره داشت که تکلیفش با خودش روشن بشه، اینکه میخواد زنده بمونه یا نه؟ اینکه میخواد بذاره بره یا نه؟

کارول میگه که میخواد تنها باشه، اما در نهایت برمیگرده به جایی که بهش تعلق داره. پیش دریل و دوستاش! شاید میره که پیششون باشه و ازشون حفاظت کنه.

 

دریل، مسلما نسبت به نگان خیلی نرم تر شده. هم احتمالا آرون بهش گفته که توی کلبه چجوری نجاتش داده، با اینکه فرصت داشته فرار کنه. هم خودش دید که لیدیا قسم میخورد که نگان نجاتش داده. حالا هم که نگان داره ثابت میکنه که آلفا رو به خاطر کارول و آدمای جوامع کشته. ( همون جموامعی که یه روزی خودش، کابوس شب و روزشون بود)

و البته، دریل با چشمای خودش میبینه که نگان چطور نجواگرا رو بازی میده و در آخر هر سه تاشونو میکشه و بدون هیچ درنگی، دریل رو آزاد میکنه! از یه جایی به بعد، توی مسیر برگشت، نگان مثل زندانی جنگی نیست، مثل یه همرزم و هم محلیه! شاید الان که به زمان اونا 7 سال و به زمان ما 4 سال از شروع جنگ با ناجیا گذشته، دریل هم میبینه که اگر ناجیا هم به کمپشون حمله میکردن و اون همه آدم رو توی خواب میکشتن، خودشون هم با ناجیا همونکاری رو میکردن که نگان توی شب لاین آپ با گرایمزها کرد! به هر حال، حالا قراره مردم نگان رو ناجی الکساندریا بدونن!

 

من نمیدونم این سریال چه پدرکشتگی ای با اسبا داره که چپ و راست میکشتشون! ولی به هر حال یه چیزی رو فهمیدیم که اگه یه زامبی حیوونا رو گاز بگیره، اون حیوون شاید زامبی نشه ولی خیلی زود میمیره و این خیلی خطرناک و دردناکه!

اما درحال حاضر مهم ترین سوالات اینا هستن : بتا به الکساندریا حمله میکنه تا آخرین سنگر جوامع اوشن ساید بشه و الکساندریا هم سقوط کنه؟

دختر که توی شهر بود ( پرنسس) همون استفانیه؟ آیا این دختر تنهاست؟ یعنی تنهایی یه چیزی شبیه اون شهرک فیلم خانه ای از جنس موم رو ساخته ( منتها با زامبی ها)؟ یا اینکه اگر آره، چه قدر ذهنش مریض بوده که همچین کاری رو تونسته بکنه؟