در هفته گذشته، ازیکیل را دیدیم که تنها بازمانده صحنه نبرد ناجوانمردانه و خونین پایگاه گوین بود.

گرچه اکثر مردم فکر میکنند که ازیکیل فرد نالایق و مضحکی است برای رهبری کینگدام، اما به شخصه فکر میکنم که ازیکیل با حفظ ظاهرش، چه شکل و شمایل و چه رفتار، امید را در دل مردمش زنده نگه میدارد. او همان چیزی میشود که مردم دوست دارند ببینند. همان چیزی میشود که به مردم انگیزه میدهد. و این چیزیست که باعث میشود مردمش تا پای جان برای جامه کوچکشان مایه بگذارند. او هر چه هست، کاریبزمای رهبری دارد. لبخندش، نطق پر شورش در صبح حمله، و از شانس خوبش، ببر دست آموز و پر هیبتش در کنارش، او را همان شاهی میکند که مردمش عاشقش هستند و حاضرند در راهش بمیرند. با لبخند با عزیزانشان خدا حافظی میکنند و آنها را اول به خدا و بعد به شاهشان میسپارند. اما در آخرین مرحله از نبرد، طولی نمیکشد که شاه خود را میان لشگر مرده اش میبیند. تنها کسانی که جان سالم به در برده اند، کارول و جری و یکی از اعضای لشگر هستند. که البته از هم جدا افتاده اند.

کارول که با لشگر یک نفره اش، باز هم حماسه ای دیگر به همان روش ترمینوس و زیرزمین مرگ آفرید و آخرین بازمانده های ناجیان را از دم تیغ خودش گذراند و بقیه را هم فراری داد. و از شانس خوش، ریک و دریل با فهمیدن قضیه جا به جایی اسلحه ها راه را به سمت پایگاه گوین کج کردند.

اما جدا از از دست دادن لشگر کینگدام در اپیزود قبلی، بزرگترین فقدان، شاید بزرگترین فقدان این نیم فصل تا به اینجا، از دست دادن گربه ملوس و دوست داشتنی شاه بود. گربه ای که بر خلاف باور دیگران، حق وفاداری را بیشتر از هر یار و رفیقی به جا آورد و دینی که به گردن شاه داشت را ادا کرد. آن هم درست در شرایطی که شاه هم زخمی بود و فکر میکرد زنده نخواهد ماند. مثل زمانی که خود شیوا، در قفس، زخمی و گرسنه منتظر مرگ بود و ازیکیل بود که به دادش رسید.

اما لحظه دردناک محاصره و کشته شدن شیوا، تنها جایی نبود که ازیکیل را درمانده ، مغموم و مضطرب دیدیدم. این اپیزود پر بود از شکستن های ازیکیل. شکستن قلبش وقتی مردمش را نقش بر زمین با بدن های تکه و پاره دید. شکستن غرورش وقتی اسیر یک جوانک بی دست و پای ناجی شد، شکستن تابویش از خودش، وقتی بر سر جری فریاد میزد که او شاه نیست و در آخر شکستن وجودش وقتی رفیق پر ابهت و باوفایش را در محاصره واکرها دید.

شاه که حالا بدون لشگر و رفیقش به قلمرو برگشته، بیشتر از قبل خلاء پادشاهی که مردم میشناسند را در درونش حس میکند.  شاید او به ظاهر شکست خورد، اما ببر دوست داشتنی اش و لشگرش، سربازاران سر بلند این نبرد هستند. ببری که با اینکه اصلا وجود نداشت، اما اشک خیلی ها را پای تلوزیون درآورد.

اما هفته بعد، ما ساعاتی قبل از محاصره مقر ناجیان و حمله متحدین به آنجا را دیدیم. دیدیم که چرا گرگوری سر از آنجا درآورده بود و چه طور تمام سرجوخه ها در مقر اصلی حضور داشتند. و همینطور متوجه شدیم که شلیک آن همه گلوله به پنجره ها کاری احمقانه نبوده و به دلیل گرفتن برتری دید از ناجیان بوده.

اما در صبح حمله، گابریل را میبینم که برای مرگی با هدف به درگاه خدا دعا میکند. که خیلی زود هم این دعا با هم واگن شدن او و نگان، مستجاب میشود.

اما در این میان دریل نشان داد که وقتی ریک مانع او برای قتل عام ناجیان شود، تا پای کتک زدن او پیش میرود، ببینید اگر دستش به نگان یا دوایت برسد چه میکند. اما در بحبوحه آن درگیری، وقتی دریل و ریک متوجه خودروی در حال سوختن میشوند، دست گیری دریل از ریک، نشان داد، که هر چه باشد و هر چه بشود، ریک و دریل برادرند.

در کل، چیزی که در این اپیزود برای ما مشخص شد، این  بود که نگان آنقدر ها هم که ما فکر میکنیم، وحشی، بی منطق و نامرد نیست. اون کسی بوده که مثل خیلی ها، به خاطر شرایط در این مسیر قرار گرفته. گرچه خوی رهبری و راهبریش که ریشه در معلم بودنش دارد، او را خیلی زود به رهبر در گروه تبدیل کرد. که واقعا هم رهبر کاریزماتیک و پر جذبه ایست. همانطور هم که دیدیم، با فکر این که نگان مرده، کل پایگاه به هم ریخته بود. اما به محض ورودش به پایگاه، همه به قول معروف ماست ها را کیسه کردند.

اما نکته دیگر این بود که نگان قبل از همه این ماجراها، با اینکه شمایلی از همین نگان امروز را داشته، یعنی همینقدر هوس ران بوده، اما واقعا مردی عاشق بوده و همسرش را با تمام وجود دوست داشته. تا جایی که بعد از این همه مدت، بعد از این همه اتفاق، در میان این هیاهو و در یک قدمی مرگ، وقتی صحبت از همسرش میشود، بی اختیار چشمهایش را به نشانه درد و غم ناشی از فقدان او و یادآوری خاطراتش، روی هم میگذارد.

نکته دیگر این که نشان داد، نگان ذاتا آدم بدی نیست، حتی شاید تا حدی دلسوز هم باشد. چرا که شاید اگر خودش بود، خیلی راحت و بی دردسر میتوانست راه بین واکرها باز کند. اما دیدیم که در بیشتر راه، او مشغول نجات دادن گابریل بود. البته، همین راه باز کردن بین واکرها، خودش سوالی برای ما پیش می آورد؛ وقتی نگان از گابریل میپرسد که قبلا حقه دل و روده را پیاده کرده اند یا نه، همچنین از گابریل میپرسد که آیا کسی با انجام این حقه مریض شده است؟ این طور که مشخص است نگان و افرادش هم قبلا این حقه را انجام داده اند، اما چرا مریض شده اند؟ آیا اصلا مریض شده اند؟ مشخصا این اتفاق پیش آمده که این سوال برای نگان پیش می آید. اما اینکه دلیل این داستان چه بوده هنوز مشخص نیست. شاید با توجه به مانوری که روی مواد شیمیایی آن هم نزدیک مقر نگان، داده شده، این موضوع به این مواد مربوط باشد.

اما بعد از این ماجراها و در سلول، چرا وقتی گابریل را دیدیم، او تب کرده و مریض احوال بود؟ آیا به خاطر دل و روده آلوده بوده یا اینکه در حین عبور از بین واکرها آلوده شده. شاید بعد از زمین خوردن، توسط واکرها گاز گرفته شده یا او را چنگ گرفته اند. اما اگر به خاطر دل و روده بوده چرا نگان حال خرابی نداشت؟ چون او خیلی زود دوش گرفت؟ شاید!

به شخصه با این حرف نگان که میگوید ریک گلن و آبراهام را به کشتن داد موافق نیستم. چرا که از همان اولِ اول، این افراد نگان بودند که راه را بر دریل و ساشا و آبراهام بستند و باعث شدند که ریک برای اینکه مثل داستان فرماندار ضربه نخورد ، به فکر حمله به ناجیان بیفتد.
اما نکته آخر، پرده سبز سال گذشته در قسمت ۱۰ فصل هفتم را به خاطر دارید؟ وقتی ریک به بالا بالا بالا رسید؟ وقتی برخی دوستان از جسم پرنده پشت سر ریک که شبیه جت جنگی بود به عنوان “سوتی” یاد میکردند؟ اهم اهم… بله! دیدیم که نه تنها سوتی نبود، بلکه زمینه ساز داستانی دیگر و شاید حتی زمینه ساز کراس اوور دو سریال باشد. وقتی در فصل سوم گرای ورود مجدد مورگان در فصل پنجم داده میشود، امکان چنین اشتباهی از چنین اشتباهی وجود دارد؟ مسلما نه!

توهم ریک؟ خواهش میکنم این بحث را پیش نکشید. در آتلانتا در اواخر اپیزود اول فصل اول هم ریک توهم زده بود؟ توهم به این بزرگی؟ اصلا چه دلیلی برای توهم وجود داد؟

فقط باید صبر کرد و دید که آیا این هلیکوپتر و صاحبانش، چه نقشی در پیشبرد یا پایان داستان دارند؟ آیا قرار است قهرمانان و ناجیان جوامع کوچک، به قهرمانان و ناجیان کل دنیا بدل شوند؟ یا اینکه این گروه تا دندان مسلح فقط و فقط باعث جنگی دیگر و متحد شدن دشمنان امروز میشوند!