قسمت های گذشته فصل دوم:

قسمت اول ، قسمت دوم ، قسمت سوم

این شما و این:

فصل دوم – قسمت چهارم

 

ساعت ۱۸:۳۰ دقیقه ، ۲ تیر ۱۳۹۴

 

از صبح که از خواب پا شدیم همین طور یه ریز داریم می گردیم توی شهر.از این خونه به اون خونه.خانواده ی نوید و علیرضا نیستن که نیستن

 

-دیگه جای دیگه ای نمونده؟

 

نوید:-نه حتی فامیل هامون هم خونه هاشون نبودن.اونام فرار کردن

 

-نکنه خونه ی آشنا های تو باشن علیرضا؟

 

علیرضا:-نه.ما تو کرمانشاه دوست و آشنا نداریم

 

-عجب.حالا چیکار کنیم؟

 

نوید:-هیچی دیگه.الان بریم خونه ی خاله ی من ببینیم باید برای آینده چیکار باید بکنیم

 

-فقط یه چیزی امروز با اون بی مغز هایی که کشتیم دیگه گلوله ای برامون نمونده.فردا باید اسلحه و مهمات پیدا کنیم.هر طور که شده

 

نوید:-از کجا؟

 

-چه میدونم.مثلا از این کلانتری ها

 

نوید:-باشه.اول از کلانتری نزدیک خونه شروع می کنیم

 

رسیدیم خونه:

 

آقا بهروز:-چی شد؟پیداشون نکردید؟

 

نوید:-نه.اصلا آب شدن رفتن تو زمین

 

آقا بهروز:-خب حالا می خواید چیکار کنید؟

 

-فردا میریم دنبال اسلحه.منتها نه وسط روز روشن.صبح خیلی زود راه میفتیم

 

ساعت ۶:۳۱ دقیقه ، ۳ تیر ۱۳۹۴:

 

توی خواب ناز بودم که…

 

نوید:-هی پیمان.هی با توئم.پاشو

 

-باو ولمون کن.می خوام بخوابم

 

نوید:-چی میگی؟مگه خودت نگفتی صبح زود بریم دنبال اسلحه؟تازه قرار بود یه ساعت پیش بریم

 

اینو که شنیدم یه متر پریدم هوا…

 

-آره راست میگی.اصلا یاد این نبودم که باید بریم دنبال اسلحه

 

نوید:-فقط سر و صدا نکن که خاله و آقا بهروز خوابن

 

-خب علیرضا هم خوابه.این تنبل رو هم بیدار کن

 

ساعت ۶:۵۷ دقیقه ، ۳ تیر ۱۳۹۴:

 

خیلی عجله ای نون و پنیر رو خوردیم و الان دم در کامل آماده ایم

 

-این نوید رفت کجا؟علافمون کرده

 

علیرضا:-ایناهاش ، اومدش

 

-این چیه دستت؟

 

نوید:-این ساک رو واسه اسلحه ها آوردم دیگه.مال خاله ایناس

 

-آهان

 

نوید:-این چاقو ها رو بگیرید.برای بی مغز ها لازممون میشه

 

یکی یه دونه چاقو دستمون گرفتیم

 

-فقط پیاده میریم.چون کلانتری نزدیکه نمی خوام سر و صدای ماشین توجه بی مغز ها رو جلب کنه.از توی کوچه پس کوچه میریم تا برسیم

 

نوید:-باشه

 

-حاضرید؟

 

جفتشون:-آره

 

در خونه رو به آرومی باز کردم و بیرون رو سرک کشیدم

 

نوید:-چیزی می بینی؟

 

-نه.بیاید بیرون

 

در رو پشت سرمون بستیم

 

نوید:-از این کوچه ها دقیق می برمتون کوچه ی رو به روی کلانتری

 

-خوبه بریم

 

ساعت ۷:۱۷ دقیقه ، ۳ تیر ۱۳۹۴:

 

نوید:-ایناهاش.این کوچه رو تا سرش بریم می رسیم رو به روی کلانتری

 

علیرضا-نگاه کنید.از اینجا هم مشخصه که توی خیابون اصلی ، همه ش بی مغزه

 

-خب بریم جلوتر ببینیم چی میشه

 

رسیدیم سر کوچه که وارد خیابون میشد

 

-اوه اوه.اوضاع خرابه.بیاید پشت این سطل آشغال قایم شیم

 

سه تامون فورا پشت سطل آشغال سنگر گرفتیم!!!

 

نوید:-بدبخت شدیم.از میان این همه بی مغز چطور رد شیم؟

 

علیرضا:-رد شیم؟دیوونه شدی؟

 

نوید:-پس میگی چیکار…

 

-هی اونجا رو ببینید

 

نوید:-کجا رو؟

 

-در کلانتری.از اون تو بیرون اومدن

 

نوید:-این دو تا کی هستن دیگه؟

 

-هه.الان صبحونه بی مغز ها میشن

 

دو تا پسر جوون بودن.یکی شون یه کوله پشتی رو شونه ش بود.اون یکی هم یه کراسبو

کاملا مشخص بود بدون فکر و با عجله از کلانتری بیرون اومدن و فکر بیرون رو نکردن

 

نوید:-اسلحه هم دارن

 

-آره

 

جفتشون شروع کردن تیر اندازی سمت بی مغز ها.تو پیاده رو راه می رفتن و پشت سر هم شلیک می کردن.عجب سر و صدایی ایجاد کرده بودن

بی مغز های توی خیابون هم رفتن دنبالشون ، برای همین دیگه تو خیابون بی مغزی نمونده بود

 

-ای بابا.اینا که دارن جون سالم به در می برن

 

علیرضا:-خب که چی؟

 

-ندیدی؟معلوم بود کل کوله شون اسلحه بود.کلی فشنگ داشتن.برای همین تونستن فرار کنن.همه شم از این کلانتری برداشتن.نوید تو باید منو از تو کوچه پس کوچه برسونی به اون دوتا.من اسلحه هاشون رو میخوام

 

نوید:-ای به چشم

 

علیرضا:-صبر کنید.اگه برید دنبالشون راهمو برای همیشه ازتون جدا می کنم!!!

 

-دیوونه شدی؟اونا کلی اسلحه داشتن

 

علیرضا:-لابد بعدش هم میخوای بزنی بکشیشون؟

 

-پس چی؟انتظار دیگه ای ازم داری؟

 

علیرضا:-برید گمشید.با جفت تونم

 

علیرضا برگشت داخل کوچه و راهشو پیش گرفت

 

داد زدم:-کجا داری میری؟

 

علیرضا:-خونه نمیرم.اون خونه دیگه با وجود شما دو تا ، جای من نیست.هر جا شد میرم

 

-باشه دیوونه.نمیریم دنبالشون.صبر کن

 

علیرضا برگشت:-قول بده

 

-قول میدم.ولی اگه بار دیگه ببینمشون ولشون نمی کنم

 

نوید:-خب اسلحه ها رو که بردن این دوتا.چه غلطی بکنیم الان؟

 

-میریم جاهای دیگه.البته باید برگردیم خونه استراحت.بعدش با ماشین میریم

 

راه افتادیم سمت خونه

 

ساعت ۷:۴۵ دقیقه ، ۳ تیر ۱۳۹۴:

 

نزدیک خونه ایم.وارد کوچه مون شدیم که…

 

نوید:-وای خدای من.اینکه…

 

آنچه در قسمت پایانی ، فصل دوم داستان مرده ها در بیرون می خوانید:

 

نوید:-وای خدای من.اینکه ماشین ماس.اینجا چیکار می کنه؟

 

-نکنه خانواده ت اومدن

 

نوید:-خدا از دهنت بشنوه

 

-در بزن خب

 

تاریخ پخش قسمت پنجم (آخر) ، فصل دوم: دوشنبه ۱۲ مرداد ساعت ۲۱