سلام دوستان.
دوشنبه اپیزود ششم از فصل ششم سریال TWD را تماشا کردیم و به نگاهی انداختیم به اتفاقاتی که برای جا مانده های الکساندریا پیش آمد. البته بعضی از جا مانده ها.

در ابتدا همه چیز عادی بود. ظاهرا نصف نقشه به سر انجام رسیده بود و حالا چوپانان گله واکرها قصد داشتند تا گله را به سمتی که میخواهند رهسپار کنند و خودشان راهی خانه شوند.
اما ناگهان زمین و زمان به هم ریخت و یک عده مهاجم دیوانه که اصلا مشخص نیست چرا ؟ به چوپانان ما حمله کردند.
گرگها ؟ نه. این مهاجمان تا دندان مسلح اند. ولی آنقدر خطرناک نیستند که قهرمانان ما را غافلگیر کنند و از پا بیندازند. شاید تیم سه نفره ما جاده اشتباهی را برای برگشتن به خانه انتخاب کرده و وارد حریم گروه دیگری شده اند که آنها تیم ما را مهاجم میدانند.

ساشا و آبراهام به لطف گروهان دونفره شان خیلی زود از دست تعقیب کننده هایشان خلاص میشوند.
ظاهرا آبراهام از یک داوطلب مرگ فراتر رفته و رسما دنبال دردسر است. حالا این دردسر میخواهد خط خطی کرد سر و کله چند مهاجم باشد چه میخواهد بازی کردن با واکری که در ارتفاع چند متری با یک آر.پی .جی گیر گرده باشد. اما از این خوشم می آید که او در این وانفسا همه چیزهای مورد علاقه اش را پیدا میکند. از بطری نوشیدنی گرفته تا سیگار برگ و حتی در کمال تعجب لباس ارتشی.
دریل اما, که حالا تک و تنها مانده به ناچار به دل جنگلی میزند که که گویا زمانی صحنه جنگی پر از آتش و خون بوده و در بدو ورودش با تنها بازمانده مرده اما متحرک این جنگ رو به رو میشود. موتور سواری که حتی فرصت نکرده کلاه کاسکتش را از سرش در بیاورد. و احتمالا قبل از سوختن , خفه شده.
بعد از تیراندازی ها حداقل خیالمان راحت شد که دریل تیر نخورده و فقط بعد از کشیده شدنش روی زمین خراش برداشته. البته بیشتر از خراش بود و خونریزی زیادتری از یک خراش داشت. اما حالا او با غریبه هایی رو به رو شده که اصلا نمیدانند چه میکنند و یا “دقیقا” از دست چه کسی فرار میکنند!
از حرف هایی که دریل در خواب و بیداری میشنود اینطور میشود دریافت کرد که این سه نفر جزو گروهی بزرگ هستند که چندین پایگاه دارد و حتی خودشان یکدیگر را به خوبی نمیشناسند. از فردی که رئیسشان است متنفرند و حدس میزنند دریل هم از کسانی باشد که به گروه و رئیسش پشت کرده. و یا کسی است که فرستاده شده تا آنها را به “پایگاه” برگرداند. غریبه ها دنبال شخصی هستند که برایشان مهم است و هرچند به نظر نمیرسد که خیلی وقت باشد در این اوضاع زندگی کنند اما خیلی زودتر از این حرفها از این وضع خسته شده اند و میخواهند خانه جدیدی برای خودشان بیابند یاااا!! این آخرین روزی است که به عنوان برده رئیسشان زندگی میکنند و حالا میخواهند بروند و طعم آزادی واقعی را بچشند.
و حالا ما با یک تیرانداز دیگر هم طرف هستیم. هرچند که صلاحش را دوست ندارد.
در همین حین که دریل اسیر این ۳ غریبه شده , ۲۰ مایل آن طرف تر در الکساندریا اولین قطرات خون واکرها به داخل الکساندریا راه می یابند.

صبح روز بعد در حالیکه غریبه ها برای یافتن دوستشان معلوم نیست به کجا می روند, متوجه میشویم که یکی از آنها احتمالا بیماری خاصی دارد که نباید آب بدنش کم شود. و به آب برای اینکه سیستم بدنش سر پا و هوشیار بماند نیاز دارد. بعد هم متوجه شدیم که دخترک موکوتاه مبتلا به دیابت است. که در مواقع کم آبی شدید میتواند منجر به “به کما رفتن” فرد شود. برای همین خواهرش انقدر نگرانش بود. دست آخر هم غش کردن تینا فرصت خوبی به دریل داد تا فرار کند. که ای کاش آن مرام پهلوانیش دوباره گل نکرده بود.هر چند که خدا را شکر که او در انتهای اپیزود سالم بود اما کمانش را از دست داده بود. حالا باید دید این بار چه انفجاری کمانش را برایش پس می آورد؟
اما چیزی که مشخص است آنها قطعا نمیدانند که دریل چه کسی است و برای چه آنجاست و اصلا “برای” کسی کار نمیکند بلکه هر کاری که میکند “به خاطر کسی” است. کسی پیدا نمیشود که به آن مردک بگوید خب بزرگوار اول از گروگانت بپرس چه شده و قضیه چیست و آنجا چه میکند بعد به سمتش اسلحه بگیر. هر چند که فکر نمیکنم حتی اگر دریل خودش همه چیز را میگفت او باور میکرد.

در راهپیمایی غریبه ها به جایی میرسیم که به نظر یکی از همان پایگاه ها می آید. و قبلا آن “شهر سوخته” را “خانه” خطاب میکردند. اما از قصاوت لحنی که نسبت به آنجا دارند میشود حدس زد که خودشان هم در به خاک و خون کشیده شدنش بی تقصیر نبوده اند. و همین که این فکر از ذهنم میگذرد خودشان تعریف میکنند که که چه بر سر این پایگاه آورده اند. ظاهرا همه چیز به خیلی قبل تر و به زمان شروع حوادث بر میگردد.
چیزی که بیش از همه مورد توجه قرار میگیرد توصیف این سه غریبه از محل اسکانشان و رئیسشان است. فردی که در ازای جای خواب و سقف بالای سر از مستاجرانش همه چیز میخواهد. اینکه هر کاری برایش انجام دهند.
اول به یاد “نگان” خودمان افتادم ولی بعد به یادم افتاد رفتار و منش گرگها بیشتر به روحیات لطیف نگان میخورد و به نظر میرسد که اگر قرار باشد او وارد سریال شود تحت عنوان رئیس گرگها وارد میشود.
با توجه به اینکه هنوز کمیک را نخوانده ام که برایم اسپویل نشود حدس دیگری در رابطه شخصیت های کمیک ندارم. اما حدس میزنم که با گروهی تازه طرف هستیم که همسایه ای دوست داشتنی برای الکساندریا نیستند. و ممکن است باعث دردسر شوند.
شاید هم در کمال ناامیدی الکساندریایی ها مجبور شوند که به این همسایه نه چندان خوش اخلاق و استثمارگر پناه ببرند.

حداقل ساشا دوباره خودش شده و روز بعد وقتی به دنبال دریل میگردند میداند چه طور دریل را از محل اختفایشان باخبر کند.
به هر حال آبراهام هم با مواجه شدن با آن لباس فرمانده ارتش یاد دوران قدیمی اش برایش زنده شد و شاید کمکی کند که وقتی به خانه رسید رفتارهای مناسب تر و کمتر خطرناکی از خودش نشان دهد. شاید آخر سر به این نتیجه برسد که انتخاب های پیش رویش را بررسی کند و آن موقع خواهد دید که هنوز ته دلش میخواهد زنده بماند.
در این اپیزود ما شاهد یک رابطه خاص هم بودیم. به نظر میریسد که آبراهام بدش نیاید که با ساشا رابطه صمیمی تری داشته باشد. شاید از عوارض عدم تعادل این چند وقت اخیرش باشد. گویا کاملا رزیتا را فراموش کرده. ما که میبینیم رزیتا به خاطر نگرانیش برای آبراهام پنهانی اشک میریزد و او را از اصلی ترین دلایلی که میخواهد به خاطرش زنده بماند میداند, از دست آبراهام به خاطر هوس جدیدش کمی عصبانی میشویم.
آبراهام گرچه در مقابل حرفهای ساشا مقاومت اعصاب خرد کنی نشان میداد. درباره حق انتخاب, اما وقتی کار به عمل رسید و در چشمهای آن واکر معلق خیره شد, شاید با خودش فکر میکرد که ممکن بود حالا خودش در این حال باشد. فکر نمیکنم قصدش این بود که خودش را به خورد آن واکر بدهد شاید واقعا میخواست تا آن آر.پی .جی را به دست بیاورد. اما متوجه شد آخر کار از آنچه که فکر میکند ممکن است نزدیک تر باشد. همه فکر میکنند کسی که اموزش دیده ارتش است حتما دوام بیشتری در چنین جوی دارد. اما دیدیم که اینطور نیست. حداقل نتیجه این خلوت خودشناسی اش سوغاتی خوبی برای الکساندریا شد.

در بازگشت دریل برای پس دادن انسولین به غریبه ها, یک بار دیگر متوجه شدیم که او مردی است که شاید ظاهری سخت و سرد داشته باشد اما انسانیت بیدار و دلی مهربان و با رحم دارد. هر بار که از دریل از این گونه رفتارها سر میزند بیشتر در دل هواداران جا پیدا میکند. هر چند خودش را به بد خطری انداخت. درست است که او هم مثل تمام اعضای گروه گرایمز خودش به تنهایی یک ارتش است, اما حتی او هم یک نفره سخت میتواند از پس آن همه آدم که آنها را محاصره کرده بودند نجات پیدا کند. و اگر هوشش در گرفتار کردن یکی از اعضای مهاجمان نبود ممکن بود ماجرا به یک درگیری خونین ختم شود که قطعا دریل و آن سه غریبه شانسی برای زنده ماندن نداشتند.
حالا ما که صورت آن رئیس استثمارگر را که ندیدیم, اما نحوه ایستادنش عجیب شبیه به ایستادن ریک بود. قطعا ریک نبود. صرفا نحوه ایستادنش مد نظرم است. انگار مکمل ریک یا شاید هم آینده ریک باشد.از طرفی مرامش هم من را افراد مستقر در بیمارستان انداخت. اینکه برای استفاده از هر چیزی باید بهایی پرداخت. و بابت هر امکانی باید کاری کرد. اینکه هر چه بیشتر در بینشان باشی بیشتر گرفتارشان میشوی.
از طرفی هم وقتی “وید” بعد از قطع کردن دست زیردستش ساعت او را مال خود خواند صحنه چند کماندار که در یک پارکینگ میچرخیدند و هر یک قسمتی را برای خواب مال خود میکردند به یادم آمد.
شاید بزرگترین اشتباه دریل دید مثبتش به آن غریبه ها و دلسوزی اش برای آنها بود. وقتی از آن زن و مرد سوالات ورودیشان را پرسید خیلی از ما خوشحال شدیم که در این اوضاع , اعضای جدید شاید بتوانند کمکی به الکساندریا بکنند. اما خیلی زود متوجه شدیم که نه خیر! این مردمان نه تنها “دچار شک مزمن” هستند. بلکه بسیار هم نامرد و نمک نشناس تشریف دارند. اصلا دلیلی برای پیچاندن دریل نداشتند. فوقش با او به خانه جدید نمیرفتند تا جلوی کسی زانو نزنند. حتی اگر فقط موتورش را هم میگرفتند باز قابل قبول بود و با خودمان میگفتیم که میخواهند پای پیاده به سمت آزادی نروند. اما دیگر گرفتن کمان دریل آن هم وقتی همه ما شنیدیم که آن مردک گفت از کمان خوشش نمیاید برای ما زیادی عصبانی کننده بود. دفعه قبلی که کمانش را از دست داد کارول آن را به دریل برگرداند اما این بار چه کسی میخواهد دریل را به یار قدیمی اش برساند؟
باز خوب است که انقدر دریل هوشیار است اگر من بودم به شخصه تا وقتی اسلحه را روی شقیقه ام میگذاشتند متوجه نمیشدم که آن را درآورده اند چه برسد که از روی صدا تشخیص دهم. جای شکرش باقیست که حداقل چاقوهایش را برایش گذاشتند.
در سکانس آخر این قسمت ما آرامش دهنده ترین صحنه ممکن را میبینیم. کامیونتی که راننده اش دریل است و در کنارش آبراهام و ساشا نشسته اند. هر سه قهرمان ما در حال بازگشت به خانه هستند.
اما طولی نمیکشد که صدای کمک خواستن کسی این “خوشحالی” را به “بهت” تبدیل میکند.
گلن؟ ریک؟ یا کسی دیگر؟
صدا “بم بودن” صدای ریک را ندارد. اما کیفیت آنقدر خوب نیست که بشود به این زودی قضاوت کرد.
از آنجا که تمام واکی تاکی ها روی یک کانال تنظیم شده بودند. پس قطعا صدا از پشت یکی از بی سیم های الکساندریایی ها به گوش میرسد.
تا آنجا که من به یاد دارم به جز دریل و ساشا , خود ریک, گلن و توبین هم بی سیم داشتند.
ریک و توبین که حالا در الکساندریا هستند و توبین احتمالا بی سیمش را تحویل داده. پس احتمال اینکه صدا از داخل الکساندریا باشد ۵۰ درصد است. و هر کسی میتواند به آنها دسترسی داشته باشد. حالا سوال پیش می آید که آیا سد الکساندریا شکسته و یا در حال فروپاشیست؟ یا اتفاق دیگری افتاده؟
اما اگر گلن باشد چه؟ اگر او باشد که درخواست کمک میکند! طبق مصاحبه “نورمن ریداس” بازیگر نقش دریل, آن صدا صدای گلن نبوده. اما مگر ضمانتی وجود دارد که او راستش را بگوید؟
ممکن است او هنوز زیر سطل زباله در ته آن کوچه بن بست باشد و یا زخمی و خسته, سرگردان باشد !
باید صبر کنیم تا ببینیم که این بار چه اتفاقی آسایش الکساندریا را از این بیشتر بر هم خواهد زد؟